تبليغاتX
زن و رهایی

زن و رهایی

مجالی برای گفتن و شنیدن

علیرغم اینکه اصلا کار کردن با بلاگ اسپات رو بلد نیستم آدرس جدید من اینه:

www.zanvarahaee.blogspot.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:23  توسط نویسنده  | 

امروز دوستی می گفت به همراه یکی از دوستانش برای ناهار به یک سفره خانه سنتی رفتن و وقتی بعد از غذا قلیان خواستند بهشون گفتن که به خانمهاب تنها قلیان نمی دهند و وقتی اونها اعتراض کردند گارسون شدیدا عذر خواهی کرده و گفته که اگر مامور اماکن بیاد جریمه سنگینی باید بپردازند.ولی اگر یک مرد همراه اونها بود هیچ مشکلی وجود ندارد...........یکی به من می گه این یعنی چی؟؟؟؟از شنیدن این موضوع اونقدر عصبانیم که حد نداره.راستی  چرا نمی گن زنا سیگار نکشن.رانندگی نکنن.توی پارک قدم نزنن.اصلا زنها مگه به تفریح نیاز دارند؟؟چه معنی می ده زنها از خونه بیان بیرون اونهم بدون شوهر یا پدر یا برادر......اصلا چرا ورود زنها رو به جامعه بدون مردها ممنوع نمی کنن؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:21  توسط نویسنده  | 

 

این شعر رو دوستی امروز برایم ایمیل کرده بوده و من گذشته از ترجمه آن از مفاهیم  و تمثیلهایش لذت بردم.:

(شعری از غاده السمان -شاعری از سوریه)

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را .... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:29  توسط نویسنده  | 

چند روز پیش رفته بودم کتابخونه ملی.مانتو و شلوار طوسی پوشیده بودم و روسی همون رنگ که به شکل لبنانی بسته بودم.از قسمت حراست که می خواستم رد شم مسولین قسمت خانمها نبودند .یکی از آقایون کفت خانم باید مقنعه بپوشید!!!!با تعجب نگاه کردم و گفتم ولی من حجاب دارم.گفت به ما دستور دادن همه با مقنعه واردبشن.عصبانی شدم : من وقتی حجابم کامله دلیلی برای این کار نمی بینم. باز حرف خودشو تکرار کرد و به سمت واحد خانمها حرکت کرد و گفت بیا تا مقنعه بهت بدم.فکر کنم داد زدم که من مقنعه کس دیگه ای رو نمی پوشم و اون با خوشحالی گفت نه مال کسی نیست ما اینجا مقنعه های نو و در بسته بندی داریم.نگران نباشید. ... و من عصبانی تر از قبل گفتم که این کارو نمی کنم  و نمی دونم چی شد که گفت اینبارو می تونم برم چون نمی دونستم.

وقتی وارد محوطه شدم دیدم تمام دخترها مقنعه دارند اما تقریبا تعداد افراد  غیر چادری که حجاب داشته باشند در حد انگشتهای دست بود و من با خشم به این فکر کردم که داشتن حجاب مسئله این آقایان است یا نپوشیدن رنگهای روشن...

پی نوشت: این موضوع مرا یاد خاطره ای انداخت .حدودا سه سال پیش در فرودگاه پاریس زمانی که از گیت حفاظتی رد می شدم زنی که مسول اونجا  بود از من خواست پالتوم رو در بیارم و من چون زیر آن کت پوشیده بودم این کارو کردم.آن زن با لحنی بسیار محترمانه از من خواست تا در صورتی که از نظر من مشکلی ندارد کتم را هم دربیاورم و من گفتم که نمی تونم این کارو بکنم.و او بسیار محترمانه با دستگاه الکترونیکی بازرسی رو انجام داد و من رد شدم. و الان به این فکر می کنم که حجاب من در یک کشور لائیک پذیرفته تر و قابل احترام تر است یا در کشور خودم که اسلامی است؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:47  توسط نویسنده  | 

 

دیروز زنی برای مشاوره به دفترم آمده بود که مثل بسیاری از زنان دیگری که دیده بودم قربانی خشونت فیزیکی و روحی همسرش بود.۳۰ سال از عمر زندگی مشترکش می گذشت و در ۵۱ سالگی برای گذران زندگی مجبور به کار کردن در یک کلینیک ترک اعتیاد شده بود.می گفت سرو کله زدن با معتادین را به رفتن به خانه ترجیح می دهد و به همین دلیل در دو شیفت صبح و عصر کار می کند.مردی بد اخلاق که به بهانه های واهی همسرش را کتک می زدند و علیرغم توانایی از پرداخت هرینه های زندگی خودداری می کند.

تا اینجای ماجرا شبیه بود به ماجرای اکثر زنان قربانی خشونت.اما این یکی بسیار بی پناهتر. حتی مادرشم هم جانب همسر را می گرفت و فاجعه اینکه علاوه بر همسرش مرد دیگری هم حق داشت تا او را کتک بزند:پسر ۲۲ ساله اش.با خجالت از این  موضوع حرف می زد آخر ما همیشه از اخترام به مادر شنیده بودیم.به او گفتم باید شکایت کند تا این رفتار فرزندش با برخورد سرسختانه ای مواجه گردد اما فراموش کرده بودم که او مادر است.یک مادر ایرانی که فدا شدن وظیفه ای است که جامعه از او انتظار دارد.وظیفه ای که اگر از انجام آن خودداری کند متهم به هزاران جرم نکرده می شود و از همه بدتر متهم به مادر نبودن.

با تما این مسایل آمده بود نه برای طلاق بلکه برای اینکه راهی پیش رویش بگذارم تا جدا زندگی کند.وقتی به او گفتم سیستم قضایی ما نهاد جدایی را شناسایی نکرده است و تنها راهش این است که خودش خانه ای جداگانه اختیار کند گفت توانایی مالی ندارم اگرچه خانه ای که الان در آن زندگی می کنیم متعلق به مادر من است .با خوشحالی گفتم خوب کار راحتی است مادرت می تواند تخلیه خانه را خواستار شود و بعد خانه را در اختیار تو بگذارد . با لبخند تلخی گقت مادرم این کار را نمی کند زیرا او متعقد است من در این سن و سال نباید به فکر جدایی باشم و حتی می گوید حتما "زیر سرت بلند شده که قصد جدایی داری"به خاطر همین نمی خواهم طلاق بگیرم.

مسائلی در خصوص مهریه و نحوه اقدام کردن برای طلاق را برای او توضیح دادم و او رفت تا تامل کند و تصمیم بگیرد و من ماندم و هزاران حقیقت تلخ و دردآور که به من یادآوری می کرد برای تغییر چقدرراه طولانی در پیش داریم:  مادران ما به دخترانشان سوختن و ساختن را آموزش می دهند و به پسرانشان سکوت در برابر تبعیض و خشونت را .پدران جامعه ما با کردارشنان دخترانشان را ضعیف و پسرانشان را صاحب جان و مال و ناموس زنان بار می آورند.و قانون ما یا مستقیم از خشونت حمایت می کند و یا با عدم حمایت از قربانی، خشونت را تقویت می سازد. و چقدر کار نهادهای مدنی در این جامعه سخت است تا به زنان بیاموزد که توانایی هایشان بیشمار است،که آنها نیز لایق زندگی شاد و آرامی هستند ،که سکوت همیشه بهترین راه نیست ،که یک مادر فدا شده لزوما مادر خوبی نیست، که باید اول یک انسان بود بعد همسر و مادر.

این مطلب در سایت میدان نیزمنتشرشده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:40  توسط نویسنده  | 

چقدر دردناک بود این فیلم.ولی چه با شکوه بودند آن زنان.چه سرافراز و مقاوم.و من عاشقه این شعرم که آن زنان ژرشور در انتهای فیلم خواندند:

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت 
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر 
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت 

نازلی ! سخن بگو! 
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را 
در آشیان به بیضه نشسته ست! 
نازلی سخن نگفت 
چو خورشید 
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت 
 نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:22  توسط نویسنده  | 

این عنوان یک مجکوعه سمینار از دکتر شیری است که از انرژیهای ۴گانه زنان صحبت می کند و تاثیر افراط و تفریط در هرکدام از آنها را بر یک زن و اطرافیانش می گوید.فکر می کنم دیدن آن برای هر زنی لازم است.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:11  توسط نویسنده  | 

دیروز بالاخره فیلم سوپر استارو دیدم البته در خونه و احتمالا نسخه سانسور شده.

بازی شهاب حسینی در حد تعریفهایی که شنیده بودم و متفاوت از نقشهای دیگرش بود اما می دونین فاجعه کجا بود ؟اواسط فیلم حدس زدم و ۳۰ دقیقه آخر فیلم مطمئن شدم که دارم یک کپی ضعیف از فیلم Angel-a ساخت فرانسه رو می بینم که از دیدنش لذت برده بودم و یکی از ناب ترین سوژه هایی بود که تا به حال دیده بودم. البته بین شخصیتهای اصلی سوپراستار و نسخه فرانسوی تفاوتهایی بود از جمله اینکه در اینجا مشکل کوروش خودبزرگبینی بود و در angel-a خود کم بینی و یا در اولی فرشته در نقش یک دختر پاک و معصوم ظاهر شده بود و در دومی در نقش یک دختر هرزه.(تقریبا همه چیز در فیلم ایرانی برعکس شده بود).

اما شباهتها که علاوه بر موضوعات در سکانسهای مختلف هم وجود داشت برای مثال یکی ار مشکلات اصلی هر دو نقش اصلی ،داشتن بدهی مالی زیاد بود که با کمک فرشته حل شد و یا عشقی که آن شخصیتها به فرشته پیدا کردند.یکی از سکانسهای دقیقا مشابه نیز لحظه ای بود که کوروش و رها در آینه کنار هم ایستادند تا شباهتهای یکدیگر را ببینند که البته این صحنه در نسخه فرانسوی به مراتب زیباتر نشان داده شده بود.

تفاوت اصلی اما در مشکل فرهنگی جامعه ما نهفته است که در نهایت نگذاشت مخاطب باور کند رها یک فرشته بود در حالیکه این موضوع به صراحت در فیلم angel-a بیان شد.

در هر حال ما ایرانیها به ساخت فیلمهای کپی عادت داریم اما توصیه می کنم angel-a رو حتما ببینید .فیلم فوق العاده ایه.

پی نوشت:مطمئن نیستم ولی فکر می کنم  angel-a بر اساس یک کتاب ساخته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:42  توسط نویسنده  | 

از نوشتن قسمت اول این مطلب خیلی گذشته و به دلایلی که همه می دونید حوصله نوشتن بقیه اش رو نداشتم .اما قول دادم و باید پاش وایسم بخصوص اینکه فکر نمی کنم کسی در باره سفر حج این مطالبرو بنویسه. و ادامه ماجرا:

خاطره سوم- اگر کسی به مدینه رفته باشه می دونه که مسجدالنبی فضای بسیار بزرگی داره و چندین درب ورودی.اما وقتی شما به اونجا می رید احتمالا قصدتون زیارت قبر پیامبر و البته مکانهای اطراف اون یعنی منبر پبامبر،ستون توبه و صفه است.به مجموعه این قسمتها روضه رضوان می گن که زیارت اون و خوندن نماز در اونجا صواب زیادی داره.

نکته اول-مردها هر زمان که بخواهند و از تمام ورودیهای مردان می توانند به این قسمت بروند،اما زنها فقط دو ساعت در روز و دوساعت در شب و آن هم فقط از یک ورودی می توانند وارد آنحا شوند.و مثلا من باید از یک مسیر حدودا ۴۵ دقیقه ای را در حیاط حرم و بعد از آن در خود حرم طی می کردم تا به محلی نزدیک به روضه رضوان می رسیدم.

مرحله دوم- به دلیل محدودیت زمانی امکان ورود زنها به این قسمت بدون تقسیم بندی وجود نداشت و به همین دلیل خدمه حرم( که لازم به ذکر است حتی در قسنت زنان هم چشمهایشان پیدا نبود)زنها در محلی دیگر نگه می داشتند و به گروههای پاکستانی و ایرانی و سودانی و ..تقسیم می کردند و هر نیم ساعت به یک گروه اجازه ورود می دادند.از آنجا که تا زمان متغلق به ایرانیها ۱ ساعت مانده بود من با گروه پاکستانی از این مرحله هم گذشتم ولی دوباره پشت درب وروردی روضه منتظر شدیم.درست مثل خط اول جبهه بود،خدمه با بلندگوی های دستی فریاد می زدند که بشینید و زنها روی زانوهاشان منتظر می ماندند و یکباره اجازه صادر شد،دستور حمله داده بودند و زنها به سوی روضه حمله کردند و من مبهوت مانده بودم.

مرجله سوم- محدوده ای از حرم که به زنها اختصاص داده شده بود بسیار کوچک بود،به اندازه یک اتاق ۱۰ متری شاید و هیج خبری هم از منبر و ستونها نبود (همگی در قسمت مردان قرار گرفته بودند) و شما می توانید تصور کنید که با وجود آن همه جمعیت چه اتفاقی می افتاد.بماند که تمام اطراف ضریح را کتابحانه زده بودند که پر از قرآن بود و من اصلا متوجه نشدم که ضریح پیامبر کدام است و فقط با زحمت از آنحا خارج شدم.فرار کردم.

مرحله چهارم-فکر می کردم به طور منطقی الان می توانم از درب دیگری که به حیاط نزدیکتر باشد خارج شوم اما ...باید همان مسیر ۴۵ دقیقه ای را دوباره طی می کردم.!!!!!!!!تمام مسیر برگشت را از عصبانیت در حال انفجار بودم.

و این اتفاقات سبب شد تا دیگر به اآنجا نروم و نشتن در محوطه حرم رست روبروی گنبد سبز را در شب ترجیح دهم .البته آنهم در فاصله ای که به زنها اجازه می دادند.

خاطره چهارم- قبرستان بقیع تقریبا دوست داشتنی ترین جای مدینه بود.اما باز هم زنان را به آنجا راه نمی دادند و ما حداکثر می توانستیم از پشت پنجره تماشا گر باشیم.

پی نوشت: مجموعه این موارد این عقیده را برای همه و حتی مردان همراه ما ایجاد کرده بود که آنها از هر راهی برای آزار زنها استفاده می کردند و گویی به دنبال شکنجه آنها بودند. من که فکر می کنم اگر می توانستند از نیازهای غریزیشان بگذرند تمام زنها را قتل عام می کردند.

خاطره پنجم- تنها حضور اجتماعی زنان عربستان در حال دستفروشی در اطراف حرم بود همگی با چادرهای سر تا پا مشکی از ساعتهای اولیه روز تا حوالی نیمه شب در اطراف ورودیهای حرم اجناس مختلفی را می فروختند.  و تعدادشان حداقل سه برابر مردان دستفروش بود (عکسهای زیر را با احتیاط فروان گرفته ام تا متهم نشوم از ناموس مردان عکس می گیرم.)

تلاش زنها با وجود آنهمه محدودیت ستودنی بود. و من فکر می کردم در اینجا و این شغل دیگر تبعیضی میان زنان و مردان وجود ندارد اما دریغ.

یک شب که حوالی ساعت ۱۲:۳۰ به قسمت روبروی بقیع   رفته بودم و گنار دیوار حرم نشسته بودم متوجه شدم ماشینهای متعلق به شهرداری در حال اخطار به دستفروشان برای جمع کردن بساطشان هستند. و در این میان جالب بود که اولین کسانی که مرد اخطار قرار می گرفتندو درصورت تعلل جنسهایشان به تاراج می رفت زنها بودند.دختر جوانی که از قضا روبنده اش را بالا زده بود با آمدن ماشین به سرعت شروع به جمع کردن وسایلش نمود اما بلافاصله مامورین به سایلش حمله و با پرت کردن او یک کیسه بزرگ از اجناسش را به درون ماشین بردند و به سراغ دیگران رفتند.من مبهوت مانده بودم اما دخترک که گویی به این وضع آشنا بود با سرعت بقیه وسایلش را جمع و به کنار دیوار برد و به سراغ وانت مردنظر که شیشه های دودی داشت برگشت و به داخل آن رفت و چند دقیق بعد در حالیکه سعی می کرد چادر و روبنده اش را که درآمده بود بپوشد و با دست دیگرش کیسه وسایلش را که پس گرفته بود نگه دارد با سرعت از ماشین پیاده شد و از آنجا فرار کرد. و من هنوز مبهوت بودم.

خاطره ششم- به فروشگاهی در اطراف مدینه رفته بودم.مرکز خرید بزرگ و مجللی که تنها جایی بود که در رستورانهاش زنها و مردها می توانستند با هم غذا بخورند.در این فروشاه به دلیل گرانی از ایرانیها خبری نبود و بشتر افراد محلی بودند.فروشندگان اکثرشان پسرهای جوانی بودند با تیپهای امروزی. و جالب اینکه خریداران هم اکثرا دختران جوان بودند(البته احتمالا چون چهره شان را نمی دیدم) با چادر و روبنده. و جالب این بود که با همین وضعیت این دخترها و  پسرها پنهانی با هم حرف می زدند و احتمالا دوست می شدند و یا دوست بودند و بر سر قرار آمده بودند.و من مانده بودم که این پسرها چگونه دخترها را تشخیص می دهند و اصلا چگونه سن و سال آنها را می فهمند. ولی یهک چیز واضح بود :یک دولت هر چه قدر هم متحجر و هر قدر هم زورگو باشد نمی تواند مانع بروز احساسات و عواطف جوانهایش شود.

 امیدوارم این خاطرات کسی را از رفتن به سفر حج منصرف نکرده باشد اما اشکال پیدا کردن دید جنسیتی همین است که حتی در سفر هم راحت نیستی و نمی توانی به سادگی از کنار موضوعات پیرامون بگذری تا وقتی برگشتی و از تو پرسیدند سفر چطور بود مکث کنی و نتوانی مثل بسیاری دیگر به راحتی بگویی" عالی بود و من حتما دوباره هم می روم".اما شاید دیدن این موارد یک حس خوب هم داشت و آن اینکه حداقل ما در ایران بسیاری از این مراحل را گذرانده ایم و کمی جلوتر از زنان عربستان حرکت می کنیم.(دلم برای فعالان حقوق زنان عربستان هم خیلی سوخت)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:9  توسط نویسنده  | 

کاش من هم می تونستم مثل بعضی از زنهای اطرافم بدون هیچ نگرانی و ناراحتی و خشم و عصبانیت از زندگی لذت ببرم .تنها ناراحتی من بشه حرفهای فلانی درباره من،پختن شام،لباس خریدن و ....یه وقتهایی واقعا بهشون حسودیم می شه.به کوجیک بودن دنیاشون که باعث می شه با کوچکارینها شاد بشن و فقط با کوچکترینها ناراحت.اونها کاری ندارن بیرون از خونه توی خیابونا چه خبره یا فلان آدم سیاسی چی گفته یا در فلان شهر عده ای مردن.مهم اینه که برای نامزدی دختر خاله چند دسر جه رنگی باید درست کرد و برای این کار باید ۱ ماه برنامه ریزی کردباید از مارک فلان رنگ سبز رو خرید و از فلان مارک رنگ بنفش و زرد تا بشه توی ظرف یه طیف رنگی قشنگ درست کرد.( وای وقتی دوستم داشت این حرفها رو به من می زد احساس می کردم قلبم در حال فشرده شدنه،احساس خفگی) اما نه فکر کنم احتمالا من اگرم می تونستم اینجوری بشم ظرف ۱ هفته حالم از حودم به هم می خورد.من این نگرانی ها و خشمها و ناراحتی ها رو بیشتر می پسندم.اصلا بدون این استرسها زنگی چه معنایی می تونه داشته باشه؟؟خوشحالم از اینکه اگرچه بزرگ نیستم و بزرگ فکر نمی کنم اما حداقل نگرانی امروزم درست کردن دسر نیست!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:2  توسط نویسنده  |